تبليغاتX
همسفر(تحمل تنهایی بهتر از گدایی محبت)
 
   
  خیلی سخته  عزیزی   از دست دادن....

خیلی درد آوره کسی که دوستش داری بشنوی اونم وقت چندانی نمونده که بره ...

خیلی زجر آوره که با خاطراتش بخوای زندگی کنی...

یه وقتائی بود که باران و دوس داشتم ، همیشه می خواستم زیر  باران  خیس شم...

اما دیگه از بارانم نفرت دارم، آره از باران متنفرم...

ای خدا غم رو آفریدی که دلهارو به هم نزدیک کنی...

اما این غم آدمارو از خودشون دور میکنه...

ای خدای صبوره من ،کاش منم یه جرعه از صبره تورو داشتم...

کاش...

 
 
 |    نوشته شده توسط همسفر
 
   
 

   قطره آب از آسمان پایین آمد ، ناگهان دید که در دریا است و پیش بقیه ی قطره های دریا ، زندگی میکند و دید که شور شده است او میخواست به بالا برود تا به خورشید بگوید که مرا با بقیه ، ابر کن اما نمی توانست به بالا برود  و حرفش را به خورشید بگوید . قطره ی آب وقتی میخواست فکر کند یک جا می نشست و دستش را به چانه میزد  و فکر می کرد او همین کار را هم کرد و پس از چند دقیقه با فریاد بلندی گفت : فهمیدم .

او پیش آقای نهنگ رفت و گفت : لطفا مرا بخورید و با سوراخ بالای سرتان به بالا پرتاب کنید . نهنگ گفت : نه من این کار را نمی کنم حتی اگر صد ماهی هم به من بدهی. با کلمه ی ماهی جرقه ای در ذهن ِ قطره آب زد با خود اندیشید که باید وقتی نهنگ میخواهد ماهی بگیرد من هم بین ماهی ها بروم تا نهنگ بدون اینکه بخواهد من را  در دهان خود برده و آب اضافی را همراه با خودم بالا بریزد . پس قطره بین ماهیی ها رفت و وقتی که نهنگ خواست ماهی ها را بگیرد او هم در دهان بزرگ نهنگ رفت و سپس نهنگ پس از خوردن ماهی ها آب های اضافی را از طریق سواراخ خیلی بزرگ بالای سرش بالا ریخت و قطره آب هم با بقیه به بالا رفت ، در همان موقع چشم قطره آب به خورشید افتاد و از او تقاضا کرد که او را تبدیل به ابر کند ، خورشید گفت : امروز زیاد ابر درست کرده ام و حالا باید غروب کنم . فردا وقتی که طلوع کردم تو همین جا به سطح آب بیا تا تو را ابر کنم . قطره آب هم پذیرفت و صبح اول وقت که خورشید طلوع کرد به سطح آب آمد و خورشید او را با چندین قطره دیگر ، ابر کرد . و ابر به هوا رفت . بعد از چند روز قطره آب از اینکه همش بالا بود و منتظر روزی بود که ابر سنگین شود و  باران بریزد و به دریا بیفتد نگران بود .

ولی از اینکه دیگر شور نیست ، خوشحال بود . پس دوباره نشست و دستش را زیر چانه اش زد و فکر کرد و فکر کرد و فکر کرد تا به نتیجه رسید .

رفت پیش باد و از او خواهش کرد که او را به یک جای دیگر ببرد ولی باد حرف او را قبول نکرد و باز هم قطره آب ناراحت و غمگین نشست و فکر کرد و با خود گفت : بهتر است از خورشید در خواست کنم که به باد بگوید من را فوت کند و به جای دیگر منتقل کند پس رفت پیش خورشید .

به او گفت : خواهشی داشتم میتوانید به باد بگویید مرا به جایی دیگر ببرد ؟

باد از تو حرف شنوی دارد مثلا دوست ِ چندین ساله هم هستید .

خورشید گفت : باشه ، قبول میکنم .

خورشید پیش باد رفت و حرف های قطره آب را به او گفت .

باد هم گفت چون تو دوست چندین ساله من هستی قبول میکنم . سپس باد قطره ی آب را از دریا ، کوه ، جنگل و صحرا گذراند تا به شهر رسید .

باد از قطره آب خداحافظی کرد و قطره ی آب هم از او تشکر کرد .

باد از آنجا دور شد .

هنگامی که قطره آب مشغول ِ تماشا کردن شهر بود ناگهان ابرها سنگین شدند و شروع به باریدن کردند . و قطره آب در فاضلاب افتاد .

او دوست نداشت آنجا باشد زیرا آنجا  کثیف و پر از لجن بود . او چند روزی تحمل کرد و بعد اداره آب و فاضلاب او و هزاران قطره دیگر را تصفیه کرد او خوشحال بود . چون نه در حرکت بود ، نه شور بود و نه کثیف و از حیوانات خودخواهی مانند نهنگ هم دور بود . او به  نحوه زندگی که داشت بسیار راضی بود که حتی بعضی موقع آنقدر مغرور می شد که از خودش افسانه ها می ساخت و برای بقیه قطره ها آن ها را می گفت .

قطره ها هم از افسانه های او خوششان آمده بود و آوازه ی قطره ی آب به دریا و چشمه ، رود و ... رسیده بود .

حالا او با افسانه تعریف کردن سرگرمی خوبی پیدا کرده بود و معروف ترین قطره ی جهان بود . او دیگر به هدفش رسیده بود .

 

 
 
 |    نوشته شده توسط همسفر
 
   
  گفتم دنیا صحنه ی نمایشی ست که ما با زندگیمان صحنه گردان آن هستیم.

و دنیا نمایشی بود برای برای حضور من ،حضور تو،حضور دیگری

گمان می کردم بازنده ی این بازی منم ، اما نه ، زیرا هر چه بود با تمام صداقت و

صمیمیتم در این صحنه ایفای نقش نمودم.

اما تو با هر چه دروغ ،با هر چه ریا با فریب من ،او ،دیگری و فریب خودت صحنه پرداز

این بازی بودی .

اگر گناهی ،خیانتی و متعاقب آن ستمی مرتکب شدم منکر آن نیستم و می دانم هر

چه کردم برای صداقتم ،عشقم به یکنفر ...انجام دادم و حداقل با تو و با خودم صادق

بودم. 

اما تو هیچ گاه در طول زندگی ات نتوانستی نه تنها با یکنفر بلکه با خودت هم صداقت

داشته باشی و زندگی ات پر از دروغهایی ست که هر روز پرده ی این نمایش را با آن

کنار می زنی .

اینها را کسی می نویسد که دیگر نه نامی دارد و نه جسمی و اینک انباشته از

قطعاتی ست که به دست عروسک گردان این خیمه شب بازی می گردد.

چشمهایم فقط برای دیدن لحظه هایی ست که در این حلقه به عقب بر می گردد و

اشکها و لبخندها را نظاره گر می شود و می گرید و می گرید و می گرید.....

 
 
 |    نوشته شده توسط همسفر
 
   
  ضدحال يعنی وقتی منتظر فيلم مورد علاقت هستی برق بره!
ضدحال يعنی بعد از کلی مصيبت که بابات برات موبايل ثبت نام کرده همه سيمکارتا بياد جز مال تو!
ضدحال يعنی يه جلسه سر کلاس نری فقط همون يه جلسه استاد حضور غياب کنه!
ضدحال يعنی با شکم گرسنه بری تو صف ژتون تموم کرده باشن!
ضدحال يعنی يه هفته قبل از اينکه جشن تولد بگيری خاله مامانت فوت کنه!
ضدحال يعنی قبض تلفن بياد ....... تومن!
ضدحال يعنی بعد از کلی مخ زدن تو اينترنت همينکه بيای به نتيجه برسی اشتراکت تموم بشه !
ضدحال يعنی با.۹.۷۵ افتادن!
ضد حال يعنی يه مانتو خوشگل بخری همون روز اول گير کنه به صندلی پاره بشه!
ضدحال يعنی صبح ساعت ۷ بری سر کلاس استاد نياد!
ضدحال يعنی شرطی بيدل بزنی امتيازت بشه ۲۵!
ضدحال يعنی بعد اينکه کلی افه زبان اوومدی نمره زبانت بشه۱۰
ضدحال يعنی داداش کوچیکت ۲شاخه مودمو اشتباهن بزنه تو پريز برق!
ضد حال يعنی بری عروسی خانمها و اقايون جدا باشن!
ضدحال يعنی تو اتاقت فيلم نگاه ميکنی همينکه ميرسه جای.........مامان بياد تو!
ضدحال يعنی نفر ۱۱کنکور شدن!
ضدحال يعنی کارگردان شدن حنا مخملباف!
ضدحال يعنی کاندید شدن رفسنجانی برای انتخابات مجلس!
ضدحال يعنی خواننده شدن میناوند!
ضدحال یعنی حسنی امام جمعه ارومیه!
ضدحال يعنی فیلم ژاپنی!
ضدحال یعنی عشق یه طرفه!
ضدحال یعنی گل خوردن دقیقه ۹۰!
ضدحال یعنی صبح روزی که با دوستات میخوای بری کوه بارون بیاد!
ضدحال یعنی از سرویس دانشگاه جا موندن!
ضدحال یعنی با ماشین بابا جریمه شدن!
ضدحال یعنی سلام کنی جوابتو ندن!
ضدحال یعنی عینکت سر جلسه امتحان بیفته زمین بشکنه!
ضد حال یعنی سر جلسه امتحان خدکارت تموم بشه!
ضدحال یعنی تاکسی سوار شی وسط راه بنزین تموم کنه!
ضدحال یعنی دفترچه تلفنتو گم کنی!
ضد حال یعنی اونیکه خیلی دوستش داری رو نتونی ببینی!
ضدحال يعنی درس رو بلد نباشي و پنج دقيقه مونده به زنگ تفريح استاد اسمتو صدا كنه!
ضدحال يعنی يك قدمي خط پايان مسابقه دو به زمين بيفتي و آخر بشي!
ضدحال يعنی روز آخر خدمت سربازي اضافه خدمت بخوري!
ضدحال يعنی سر سفره عقد عروس خانوم بگه نه
 
 
 |    نوشته شده توسط همسفر
 
   
  ۱- محبت شدیدی كه صادقانه به تو ابراز میكردم

۲- دروغ و بی اساس بود و در حقیقت نفرت من نسبت به تو

۳- روز به روز بیشتر می شود و هر چه بیشتر تو را می شناسم

۴- به پستی و دورویی تو بیشتر پی میبرم و

۵- این احساس در قلب من قوت میگیرد كه بالاخره روزی باید

۶- از هم جدا شویم و دیگر من به هیچ وجه مایل نیستم كه

۷- شریك زندگی تو باشم و اگرچه عمر دوستی ما همچون عمر گلهای بهار كوتاه بود اما

۸- توانستم به طبیعت پست و فرومایه تو پی ببرم و

۹- بسیاری از صفات ناشناخته تو بر من روشن شد و من مطمئنم

۱۰- این خودخواهی ، حسادت و تنگ نظری تو را هیچ كس نمیتواند تحمل كند و با این

وضع

۱۱- اگر ازدواج ما سر بگیرد ، تمام عمر را

۱۲- به پشیمانی و ندامت خواهیم گذراند . بنابراین با جدایی ازهم

۱۳- خوشبخت خواهیم بود و این را هم بدان كه

۱۴- از زدن این حرفها اصلا عذاب وجدان ندارم و باز هم مطمئن باش

۱۵- این مطالب را از روی عمق احساسم مینویسم و چقدر برایم ناراحت كننده است اگر

۱۶- باز بخواهی در صدد دوستی با من برآیی . بنابراین از تو میخواهم كه

۱۷- جواب مرا ندهی . چون حرفهای تو تمامش

۱۸- دروغ و تظاهر است و به هیچ وجه نمیتوان گفت كه دارای كمترین

۱۹- عواطف ، احساسات و حرارت است و به همین سبب تصمیم گرفتم برای همیشه

۲۰- تو و یادگار تلخ عشقت را فراموش كنم و نمتوانم قانع شوم كه

۲۱- تو را دوست داشته باشم و شریك زندگی تو باشم .


و در آخر اگر میخواهی میزان علاقه مرا به خودت بفهمی از مطالب بالا فقط شماره های فرد را بخوان .
 
 
 |    نوشته شده توسط همسفر
 
   
 

پدر در حال رد شدن از کنار اتاق خواب پسرش بود، با تعجب دید که تخت خواب کاملاً مرتب و همه چیز جمع و جور شده. یک پاکت هم به روی بالش گذاشته شده و روش نوشته بود «پدر». پدر با بدترین پیش داوری های ذهنی پاکت رو باز کرد و با دستان لرزان نامه رو خوند:

پدر عزیزم،

با اندوه و افسوس فراوان برایت می نویسم. من مجبور بودم با دوست دختر جدیدم فرار کنم، چون می خواستم جلوی رویارویی با مادر و تو را بگیرم.
من احساسات واقعی رو با (اس تاکی) پیدا کردم ،او واقعا معرکه است ،اما می دونستم که تو اون رو نخواهی پذیرفت، به خاطر تیزبینی هاش، خالکوبی هاش ، لباسهای تنگ موتور سواریش و به خاطر اینکه سنش از من خیلی بیشتره. اما فقط احساسات نیست، پدر. اون حامله است !!! ( اس تا کی) به من گفت ما می تونیم شاد و خوشبخت بشیم.

اون یک تریلی توی جنگل داره و کلی هیزم برای تمام زمستون. ما یک رؤیای مشترک داریم برای داشتن تعداد زیادی بچه.(اس تا کی)چشمان من رو بروی حقیقت باز کرد که ماریجوانا واقعا به کسی صدمه نمی زنه . ما اون رو برای خودمون می کاریم، و برای تجارت با کمک آدمای دیگه ای که توی مزرعه هستن، برای تمام کوکائینها و اکستازیهایی که می خواهیم. در ضمن، دعا می کنیم که علم بتونه درمانی برای ایدز پیدا کنه،و (اس تاکی) بهتره بشه.


اون لیاقتش رو داره. نگران نباش پدر، من 15 سالمه، و می دونم چطور از خودم مراقبت کنم. یک روز، مطمئنم که برای دیدارتون بر می گردیم، اونوقت تو می تونی نوه های زیادت رو ببینی.

با عشق،
پسرت، John

صبر کنید اصل کاری پاورقی نامه است :


پاورقی:
پدر، هیچ کدوم از جریانات بالا واقعی نیست،من بالا هستم تو خونه ( تامی) ،فقط می خواستم بهت یاد آوری کنم که در دنیای چیزهای بدتری هم هست نسبت به کار نامه مدرسه که روی میزمه،

دوست دارم! هروقت برای امدن به خونه امن بود ،بهم یه زنگ بزن
نویسنده : نا شناخته


در داستان بالا این آقا پسر اینو به پدرش می فهمونه که چیزای مهمتر و بدتر از یک کارنامه هم وجود داره.
متاسفانه اگر یادتون باشه توی اردیبهشت ماه یک دختر نوزده ساله بخاطر کنکور خود کشی کرد و این دختر خانم، خدا رحمتش کنه درسشم خیلی خوب بود چرا ؟ آیا این درستکه بخاطر امتحان کنکور یک انسان خود کشی کنه .حرف زیاده و دلا پر این اولیش نبود آخریشم نبود .خودتون همه از ما بیشتر این مسائل همه جا خوندید.


یادت باشه خود کشی یه انسان گناه بسیار بزرگی هست
و اما!
و اما قرار نیست هر جا کم آوردیم و به بن بست خوردیم خود کشی کنیم.
این درست نیست که یک سال با فشارروحی و استرس زندگی کردن .البته در جامعه ما چشم هم چشمی متاسفانه بقدری زیاده که پدرو مادر ها از بچه هاشون رتبه می خوان و اونا متوجه نیستن که این رتبه به چه قیمتی تموم میشه .
به نظر بنده حقیر خیلی چیزها از کنکور واجبت تر و مهمتر هستند، پس سخت نگیریم اگه تو یه امتحان قبول نشودیم و فکر کنیم دیگه همه چیزی تمومه وقتی ما تلاش کردیم و نتیجه نگرفتیم مطمئن باشیم که، خدا ما رو دوست داشته یه چیزی بوده ما نمیدونستیم شاید مثلا با رفتن ما به اونجا منجر به مرگ ما میشود ویا.....
 
 
 |    نوشته شده توسط همسفر
 
   
 

 سر کلاس ادبيات معلم گفت :

 فعل رفتن رو صرف کن :

رفتم ... رفتي ... رفت...

ساکت مي شوم، مي خندم،

 ولي خنده ام تلخ مي شود.

 استاد داد مي زند :

 خوب بعد؟ ادامه بده .

 و من مي گويم :

 رفت ...رفت ...رفت. رفت

و دلم شکست...غم رو دلم نشست...رفت شاديم بمرد...

شور از دلم ببرد .

رفت...رفت...رفت

و من مي خندم و

 مي گويم : خنده تلخ من از گريه غم انگيزتر است...

کارم از گريه گذشته است به آن مي خندم

 
 
 |    نوشته شده توسط همسفر
 
   
 

 هر کی دلتو شکست صداشو در نیار یه روز دلش می شکنه صداش در میاد

 

 
 
 |    نوشته شده توسط همسفر
 
   
 

 قانون عشق: يك پسر با يك نگاه از يك دختر خوشش مياد ...

و عشق از طرف اون شروع ميشه ...

 تا جايي كه زندگيش رو پاي عشقش ميذاره ...

اما دختر باور نميكنه ...

چون يك چيزهايي ديده و شنديده ...

 تا دختر مياد پسر رو باور كنه ،

 پسر دلسرد و خسته ميشه ...

 ميره با يكي ديگه ...

بعد كه دختر تازه تونسته پسر رو باور كنه ميره طرفش ...

اما پسر رو با يكي ديگه ميبينه ...

اينجاست كه ميگه: حدسم درست بود

 
 
 |    نوشته شده توسط همسفر
 
   
 

خدا جون

 وقتی منو نقاشی می کردی

 زیبا نقاشی کردی

 ممنون سالم نقاشیم کردی ؛

 ممنون ولی آخه چرا خدا جون

 تنها نقاشیم کردی؟

 
 
 |    نوشته شده توسط همسفر
 
 

pctfx3.1

Lonely Girl Template

Interactive Multimedia CD Catalogue گروه طراحي چندرسانه اي وبلاگ رسانه گشت و گذار در دنياي رسانه هاي ديجيتال Medium Blog - Digital Media World قالبهاي رايگان سايت و وبلاگ Advanced Persian Blog Templates طراحي و توسعه وب سايت مركز طراحي و توسعه سي دي كاتالوگ

اطلاعات مربوط به كارگاه طراحي قالب: قالب هاي زيباي وبلاگ Template Design Workshop, دانلود قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, جزئيات قالب هاي رايگان Template Design Workshop, جستجوي قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, تماس با كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, درباره كارگاه طراحي قالب

pictofxt Farsi Blog برنامه نویسی تحت وب

ثبت سایت دامنه فارسی لینوکس سرور